Home / Literature / داستان ضحاك : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

داستان ضحاك : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

D1733884T14863000(web)(c) (1)

‫‬
داستان ضحاك :‬
‫در روزگاران گذشته و در آن هنگام كه جمشيد بر ايران فرمان ميرانـد،‬ در سرزمين تازيان، پادشاهی به نام “مرداس” فرمانروايی ميكرد. مرداس‬ مردی ديندار، نيكوكردار و مردمدار بود. او اسب، ميش، بز وگاو فراوان‬ داشت. پسری هـم داشـت بـه نـام “ضـحاك”. او بيشـتر روزهـا را بـه‬ اسب سواری ميگذراند. به همين سبب او را بيوراسب نيز ميناميدند.‬
‫ضحاك جوان برخلاف پدر، تنـدخو، بدانـديش و پرغـرور بـود. او‬ آرزوهای فراوان در سر و شروشور بسيار به گفتار داشت و اين موافـق‬ سرشت ابليس بدكردار بود. چنين بود كـه روزی از روزهـا، ابلـيس بـه‬ صورت مردی نيكخواه در برابـر ضـحاك آشـكار شـد. سـپس بـرايش‬ سخنهای زيبا و دلپذير گفت و با او از در دوستی درآمد.‬

همی گفت دارم سخنهـا بسـی‬

كه آن را نداند جز از من كسی‬

ضحاك كه سخنان ابليس، سخت بر دلش نشسته بود، گفـت: “بـاز‬ هم سخن بگو و دل مرا شاد كن! زندگی بهتر را به من بياموز!”‬

‫ابليس چون افسون خود را بـر جـوان كـارگر ديـد، خشـنود شـد و‬ گفت: “نخست با من پيمان ببند كه از گفتارم سرپيچی نكنی تا آنگاه به‬ تو چيزهايی بياموزم كه خوشبخت ترينِ مردم در روی زمين باشی.”‬
‫ضحاك جوان، فريب سخنان ابليس را خورد. او بـا اهـريمن پيمـان‬ بست و سوگند خورد كه جز به راه او نرود و سخن ديگری را نپـذيرد.‬
‫ابليس چون كام دل را برآورده ديد، گفت: “ای ضـحاك! پـدر تـو شـاه‬ مرداس، مردی سالخورده است. قامتش خميده شده و در پاهايش تـوان‬ و نيرويی نمانده است. او ديگر شايسته شاهی نيست، در حـاليكـه تـو‬ جوان، نيرومند و پرشور هستی و ميتوانی به خوبی از پـس هـر كـار ‬ برآیی . پس چرا پدرت به تخت و تاج خويش بنازد و به تو هـم گوشـه‬
‫چشمی نشان ندهد؟ به گمان من، اين كاخ زيبنده شاهی چون توسـت.‬
‫پس بيدرنگ پدرت را از ميان بردار و خود به جای او برتخت بنشين.”‬
‫ضحاك با شنيدن اين سخن، به خود لرزيد، كـامش تلـخ شـد و بـا‬ ترس گفت: “نه! پدركشتن، كارپسنديده ای نيست. من توان اين كـار را‬ در خود نمی بينم. جز اين، هرچه بگويی ميكنم.”‬
‫ابليس پوزخندي زد وگفت: “پس چه شد آن پيمان و سـوگند؟ آيـا‬ فراموش كرده ای كه سوگند خوردی، از سخنانم سـرپيچی نكنـی؟ پـس‬ مرد باش و بر سر پيمان خود بمان! كـه اگـر چنـين نكنـی، ديگـر راه و‬ رسم خوشبختی را به تو نخواهم آموخت.” سپس به سـخنان شـيرين و‬ دلفريب خود ادامه داد تا جوان را دوباره از راه به در برد. ضحاك گفت:‬
‫”سخنت را می پذيرم. اكنون بگو كه چاره كار چيسـت و مـن چـه بايـد‬ بكنم؟”‬
‫ابليس گفت: “تو دست به كاری مزن، فقط خـاموش بـاش كـه مـن‬ همه كارها را خود به پايان ميرسانم و بـه زودی تـو را برتخـت شـاهی‬ می نشانم.”‬
‫مرداس در سرای خود باغی درندشت و فراخ داشـت. او هـر پگـاه‬ كه از خواب برمی خاست، در آب جويی كه در باغ روان بود، سر و تـن‬ می شست و به نيايش آفريدگار يگانه میپرداخت يك شـب ابلـيس بـه‬ باغ رفت، بر سر راه مرداس چاهی كند و روی آن را با خس و خاشاك‬
‫پوشاند. بامداد روز بعد، شاه همچون هر روز برای نيايش به سوی بـاغ‬ به راه افتاد، اما در بين راه به چاه فرو افتاد و جان سپرد.چنين شد كه:

فرومايـــه ضحـاك بيدادگــر‬

بدين چاره بگرفت جای پدر‬

ضحاك برتخت نشست و تاج شاهی پدر را بر سرگذاشت. در ايـن‬ هنگام، ابليس در برابر او آشكار شد و گفت: “ديدی با گوش سپردن بـه‬ سخنان من چگونه به آسانی تو را به شاهی رساندم؟ اكنون اگر همچنان‬ بر سر پيمان خود باشی و از گفتار و فرمان من سرپيچی نكنی، به جايی‬ می رسانمت كه جهان و هر چه در آن است، فرمانبردار تو باشند.”‬
آشپزی كردن ابليس
‫چند روزی كه از فرمانروايی ضـحاك گذشـت، ابلـيس خـود را بـه‬ شكل جوانی نيكو رو و خوش سخن آراست و به دربـار او رفـت. بـر او‬ درود فرستاد و در برابرش سر فرود آورد وگفت: “مـن آشـپزی مـاهر و‬ نامورم. اگـر شـاه اجـازه فرمايـد، كمـر بـه خـدمت بنـدم و بـا پخـتن‬
‫خوراكهای گوناگون، اسباب شادی ايشان را فراهم كنم.”‬
‫سخن ابليس باز هم در دل ضحاك نشست. او را به آشپزی پذيرفت‬ و كليد خورش خانه را در اختيارش گذاشت. در آن روزگار، مردم غـذای‬ خود را فقط ازگياهان و رستنی ها تهيه ميكردند. ابلـيس بـر آن شـد تـا‬ خوراك شاه را دگرگون سازد، بنابراين، به كشتن جانوران رو آورد.‬

ز هر گوشت و از مرغ و از چارپای‬

خورش كرد و آورد يك يك به جای‬

در روز نخست، از زرده تخم مرغ غذايی خوشمزه برای شـاه آمـاده‬ كرد. ضحاك كه خوردن غذاهای گياهی برايش يكنواخت شده بـود، از‬ خوردن آن غذا بسيار لذت برد و به ابليس آفرين گفت. ابليس از سخن‬ شاه شاد شد و دانست كه تيرش كارگر افتاده اسـت. پـس، در برابـرش‬ سر فرود آورد و به نرمی گفت: “اگر شاه بزرگ شكيبايی داشـته باشـند،‬ فردا و روزهای پس از آن، خوراكهای خوشمزه تری نوش جان خواهند‬ كرد” و از كاخ بيرون رفت. روز بعـد، ابلـيس غـذاهای خوشـمزه تـری‬ پخت.‬

نمادى ازپادشاهى ضحاك( ماردوش)ترسيم شده است

 

بوسه زدن ابليس بركتف ضحاك

دگر روزچون گنــبد لاجــــورد‬ ‫

بــرآورد و بنمــود ياقــوت زرد‬

خورش ها ز كبك و تذرو سپيــد‬

‫بسازيـد و آمـد دلــی پــر اميـد‬

سوم روز خـوان را به مرغ و بـره‬ ‫

بيـاراستش گــونه گـون يكســره‬

به روز چهـــارم چو بنهاد خـوان‬

‫خورش ساخت از پشت گاو جوان‬
‫ضحاك با خوردن غذاها، چنان از مهارت آشپزش به شگفت آمد كه‬ بی درنگ او را نزد خود خواند و پس از سپاسگزاری فراوان، گفت: “ای‬ خورشگر نيكوكردار! تو به ما مهر بسيار روا داشتی، در خدمتگزاری مـا‬ كوشيدی و آنچه كه شايسته بود، در اختيارمان گذاشتی. دهـان مـا را بـا‬ خوراكهای گوناگون خوش طعم كردی و كام دلمان را برآوردی. اكنون‬ نوبت ماست كه به تو نيكويی كنيم. پس، درنگ مكن و هر آرزويی كـه‬ در سـرداری، بـر زبـان آور تـا در چشـم بـرهم زدنـی تـو را بـه كـاخ‬ آرزوهايت برسانم.”
‫ابليس از سخنان ضحاك بسيار دلشاد شد، اما شـادی خـود را نهـان‬ كرد. سپس زبان به ستايش شاه گشود و افزود: “من از بنـدگان كمتـرين‬ درگاه شما هستم. هرآنچه كردم، بـرای خـدمتگزاری و خوشـايند شـاه‬ جوان بود و بس. نه ديده طمع به مال وكالا و زر و زيـوری دارم، و نـه‬ چشم اميد به برآورده شدن آرزويـی. پيوسـته آرزو داشـته ام كـه شـاه را‬ خشنود و شادمان ببينم. اكنون كـه چنـين شـده اسـت، بسـيار شـادم…”‬
‫ضحاك از تخت به زير آمد، از روی فرشهای گرانبها و پرنگار كاخش‬ گذشت و به آستانه در رسـيد. او كـه لبخنـدی از سـر رضـايت برلبـان‬ داشت، دستی برشانه ابليس زد و گفت: “ای جوان نيك چهره! شـكم مـا‬ ازخوردنيهای گوارای تو انباشته و مزه نيكـوی آنهـا در زيـر دنـدانمان‬ پيوسته ماندگار است. تو كشتن جانوران و خـوردن گوشـت خوشـمزه‬ آنان را به ما آموختی. تو سزاوار مهر بيكران ما هستی. پس شرم نكـن و‬ بزرگترين آرزويت را بگو تا آن را برآورده سازم.”‬
‫ابليس كه چنين ديد، رخ برافروخـت. او كـه تظـاهر بـه شرمسـاری‬ ميكرد، گفت: “ای شاه! اكنون كه اراده شما چنين است، آرزوی خود را‬ بر زبان ميرانم. بزرگترين آرزوی من اين است كه شاه اجازه فرمايد تا‬ بر دو كتف او بوسه زنم و سر و رويم را به آنها بمالم. باشد كـه روان و‬ جانم با اين كار تازه شود.”‬

چـو بشنيد ضحاك گفتـار اوی‬

‫نهايی ندانسـت بازار اوی‬

بدو گفت: “دادم من اين كام تو‬

‫بلندی بگيــرد مگر نام تو”‬

ابليس پيش رفت و لبانش را با دو كتف ضحاك آشنا كرد.‬

چو بوسيد شـد در زمان ناپديد‬ ‫

كس انـدر جهان ايـن شگفتی نديد‬

دو مار سياه از دو كتفش برست‬ ‫

غمی گشت واز هرسويی چاره جست‬

مارهای سياه برفراز سـر ضـحاك بـه جنـبش درآمدنـد و او را سـخت‬ هراسان كردند. شاه به خود لرزيد و رخسارش هـمرنـگ مارهـای سـياه‬ فرازكتفش شد، اشك به چشمش نشست و اندوه بـردلش. سـپس نعـره‬ كشيد و خدمتگزاران را به ياری خواست. چون خدمتگزاران بـه نـزدش‬ رسيدند، فرمان داد تا مارها را با شمشير تيز ببرند.‬
‫خدمتگزاران، شـگفت زده چنـين كردنـد، امـا بريـدن مارهـا دردی ازضحاك درمان نكرد، زيرا آنان بارديگر در دم روييدند.‬

چوشاخ درخت آن دو مار سياه‬

برآمـد دگر باره از كتف شاه‬

غمی سنگين سراسر وجود ضحاك را پـر كـرد. او بـا دلـی پـر درد،‬حكيمان را فرا خواند و از آنان خواست تا دردش را چاره كنند و از آن‬ تيره روزی رهايش سازند. حكيمـان فرزانـه در كـاخ گـرد آمدنـد و بـه‬ گفتگو با يكديگر پرداختند. هركس سخنی گفت و نظری داد. ساعت ها‬ گذشت، اما هيچ يك ازحكيمان درمانی برای درد ضحاك نيافت.‬
‫ضحاك از اندوه به خود می پيچيد و خون دل ميخورد كـه ناگهـان‬ ابليس در لباس حكيمی كهنسال در برابر او آشكار شد و گفت كه درمان‬ دردش را ميداند و آماده است تا بـه اوكمـك كنـد. ضـحاك از سـخن‬ ابليس جانی تازه يافت. به دهان او چشم دوخت و بـا اشـتياق پرسـيد:‬
‫”سخن بگو ای حكيم بزرگ تا بـدانم دردم چگونـه درمـان مـيشـود.”‬
‫ابليس گفت: “من پس از انديشه بسيار دانسته ام كـه بريـدن ايـن مارهـا‬ كاری بيهوده است، بايد به آنان دارويی كشنده داد تا از ميان برونـد. آن‬ دارو نيز از مغز سر آدميان فراهم ميشود. بايد هر روز بـه آنـان از مغـز‬ سر دو جوان خورش دهی تا آرام آرام در وجودشان اثر كند و بميرند.”‬
‫ابليس چنين گفت، زيرا ميخواست جهانی را از وجود مردمـان كـه‬ از برترين آفريدگان پروردگار بی همتايند، تهی سازد.‬

 

و ادامه داستان , پایان روزگار جمشید : …..
 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*