Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چوکشور ز ضحاک بودی تهی‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چوکشور ز ضحاک بودی تهی‬

poem-book-128

 

‫چوکشور ز ضحاک بودی تهی‬
‫يکی مايه ور بد بسان رهی‬
‫که او داشتی گنج و تخت و سرای‬
‫شگفتی به دل سوزگی کدخدای‬
‫ورا کندرو خواندندی بنام‬
‫به کندی زدی پيش بيداد گام‬
‫به کاخ اندر آمد دوان کند رو‬
‫در ايوان يکی تاجور ديد نو‬
‫نشسته به آرام در پيشگاه‬
‫چو سرو بلند از برش گرد ماه‬
‫ز يک دست سرو سهی شهرناز‬
‫به دست دگر ماهروی ار نواز‬
‫همه شهر يکسر پر از لشکرش‬
‫کمربستگان صف زده بر درش‬
‫نه آسيمه گشت و نه پرسيد راز‬
‫نيايش کنان رفت و بردش نماز‬
‫برو آفرين کرد کای شهريار‬
‫هميشه بزی تا بود روزگار‬
‫خجسته نشست تو با فرهی‬
‫که هستی سزاوار شاهنشهی‬
‫جهان هفت کشور ترا بنده باد‬
‫سرت برتر از ابر بارنده باد‬
‫فريدونش فرمود تا رفت پيش‬
‫بکرد آشکارا همه راز خويش‬
‫بفرمود شاه دلاور بدوی‬
‫که رو آلت تخت شاهی بجوی‬
‫نبيذ آر و رامشگران را بخوان‬
‫بپيمای جام و بيارای خوان‬
‫کسی کاو به رامش سزای منست‬
‫به دانش همان دلزدای منست‬
‫بيار انجمن کن بر تخت من‬
‫چنان چون بود در خور بخت من‬
‫چو بنشنيد از او اين سخن کدخدای‬
‫بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای‬
‫می روشن آورد و رامشگران‬
‫همان در خورش باگهر مهتران‬
‫فريدون غم افکند و رامش گزيد‬
‫شبی کرد جشنی چنان چون سزيد‬
‫چو شد رام گيتی دوان کندرو‬
‫برون آمد از پيش سالار نو‬
‫نشست از بر باره ی راه جوی‬
‫سوی شاه ضحاک بنهاد روی‬
‫بيامد چو پيش سپهبد رسيد‬
‫سراسر بگفت آنچه ديد و شنيد‬
‫بدو گفت کای شاه گردنکشان‬
‫به برگشتن کارت آمد نشان‬
‫سه مرد سرافراز با لشکری‬
‫فراز آمدند از دگر کشوری‬
‫ازان سه يکی کهتر اندر ميان‬
‫به بالای سرو و به چهر کيان‬
‫به سالست کهتر فزونيش بيش‬
‫از آن مهتران او نهد پای پيش‬
‫يکی گرز دارد چو يک لخت کوه‬
‫همی تابد اندر ميان گروه‬
‫به اسپ اندر آمد بايوان شاه‬
‫دو پرمايه با او هميدون براه‬
‫بيامد به تخت کی بر نشست‬
‫همه بند و نيرنگ تو کرد پست‬
‫هر آنکس که بود اندر ايوان تو‬
‫ز مردان مرد و ز ديوان تو‬
‫سر از پای يکسر فروريختشان‬
‫همه مغز با خون براميختشان‬
‫بدو گفت ضحاک شايد بدن‬
‫که مهمان بود شاد بايد بدن‬
‫چنين داد پاسخ ورا پيشکار‬
‫که مهمان ابا گرزه ی گاوسار‬
‫به مردی نشيند به آرام تو‬
‫زتاج و کمر بسترد نام تو‬
‫به آيين خويش آورد ناسپاس‬
‫چنين گر تو مهمان شناسی شناس‬
‫بدو گفت ضحاک چندين منال‬
‫که مهمان گستاخ بهتر به فال‬
‫چنين داد پاسخ بدو کندرو‬
‫که آری شنيدم تو پاسخ شنو‬
‫گرين نامور هست مهمان تو‬
‫چه کارستش اندر شبستان تو‬
‫که با دختران جهاندار جم‬
‫نشيند زند رای بر بيش و کم‬
‫به يک دست گيرد رخ شهرناز‬
‫به ديگر عقيق لب ارنواز‬
‫شب تيره گون خود بترزين کند‬
‫به زير سر از مشک بالين کند‬
‫چومشک آن دو گيسوی دو ماه تو‬
‫که بودند همواره دلخواه تو‬
‫بگيرد ببرشان چو شد نيم مست‬
‫بدين گونه مهمان نبايد بدست‬
‫برآشفت ضحاک برسان کرگ‬
‫شنيد آن سخن کارزو کرد مرگ‬
‫به دشنام زشت و به آواز سخت‬
‫شگفتی بشوريد با شوربخت‬
‫بدو گفت هرگز تو در خان من‬
‫ازين پس نباشی نگهبان من‬
‫چنين داد پاسخ ورا پيشکار‬
‫که ايدون گمانم من ای شهريار‬
‫کزان بخت هرگز نباشدت بهر‬
‫به من چون دهی کدخدايی شهر‬
‫چو بی بهره باشی ز گاه مهی‬
‫مرا کار سازندگی چون دهی‬
‫چرا تو نسازی همی کار خويش‬
‫که هرگز نيامدت ازين کار پيش‬
‫ز تاج بزرگی چو موی از خمير‬
‫برون آمدی مهترا چاره گير‬
‫ترا دشمن آمد به گه برنشست‬
‫يکی گرزه ی گاوپيکر به دست‬
‫همه بند و نيرنگت از رنگ برد‬
‫دلارام بگرفت و گاهت سپرد‬
حکیم ابوالقاسم فردوسی

ferdowsi (1)

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*