Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : طلسمی که ضحاک سازيده بود‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : طلسمی که ضحاک سازيده بود‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

طلسمی که ضحاک سازيده بود‬
‫سرش به آسمان برفرازيده بود‬
‫فريدون ز بالا فرود آوريد‬
که آن جز به نام جهاندار ديد‬
‫وزان جادوان کاندر ايوان بدند‬
‫همه نامور نره ديوان بدند‬
‫سرانشان به گرز گران کرد پست‬
‫نشست از برگاه جادوپرست‬
‫نهاد از بر تخت ضحاک پای‬
‫کلاه کی جست و بگرفت جای‬
‫برون آوريد از شبستان اوی‬
‫بتان سيهموی و خورشيد روی‬
‫بفرمود شستن سرانشان نخست‬
‫روانشان ازان تيرگيها بشست‬
‫ره داور پاک بنمودشان‬
‫ز آلودگی پس بپالودشان‬
‫که پروردهی بت پرستان بدند‬
‫سراسيمه برسان مستان بدند‬
‫پس آن دختران جهاندار جم‬
‫به نرگس گل سرخ را داده نم‬
‫گشادند بر آفريدون سخن‬
‫که نو باش تا هست گيتی کهن‬
‫چه اختر بد اين از تو ای نيکبخت‬
‫چه باری ز شاخ کدامين درخت‬
‫که ايدون به بالين شيرآمدی‬
‫ستمکاره مرد دلير آمدی‬
‫چه مايه جهان گشت بر ما ببد‬
‫ز کردار اين جادوی بیخرد‬
‫نديديم کس کاين چنين زهره داشت‬
‫بدين پايگه از هنر بهره داشت‬
‫کش انديشهی گاه او آمدی‬
‫و گرش آرزو جاه او آمدی‬
‫چنين داد پاسخ فريدون که تخت‬
‫نماند به کس جاودانه نه بخت‬
‫منم پور آن نيکبخت آبتين‬
‫که بگرفت ضحاک ز ايران زمين‬
‫بکشتش به زاری و من کينه جوی‬
‫نهادم سوی تخت ضحاک روی‬
‫همان گاو بر مايه کم دايه بود‬
‫ز پيکر تنش همچو پيرايه بود‬
‫ز خون چنان بیزبان چارپای‬
‫چه آمد برآن مرد ناپاک رای‬
‫کمر بستهام لاجرم جنگجوی‬
‫از ايران به کين اندر آورده روی‬
‫سرش را بدين گرزهی گاو چهر‬
‫بکوبم نه بخشايش آرم نه مهر‬
‫چو بشنيد ازو اين سخن ارنواز‬
گشاده شدش بر دل پاک راز‬
‫بدو گفت شاه آفريدون تويی‬
‫که ويران کنی تنبل و جادويی‬
‫کجا هوش ضحاک بر دست تست‬
‫گشاد جهان بر کمربست تست‬
‫ز تخم کيان ما دو پوشيده پاک‬
‫شده رام با او ز بيم هلاک‬
‫همی جفتمان خواند او جفت مار‬
‫چگونه توان بودن ای شهريار‬
‫فريدون چنين پاسخ آورد باز‬
‫که گر چرخ دادم دهد از فراز‬
‫ببرم پی اژدها را ز خاک‬
‫بشويم جهان را ز ناپاک پاک‬
‫ببايد شما را کنون گفت راست‬
‫که آن بیبها اژدهافش کجاست‬
‫برو خوب رويان گشادند راز‬
‫مگر که اژدها را سرآيد به گاز‬
‫بگفتند کاو سوی هندوستان‬
‫بشد تا کند بند جادوستان‬
‫ببرد سر بیگناهان هزار‬
‫هراسان شدست از بد روزگار‬
‫کجا گفته بودش يکی پيشبين‬
‫که پردختگی گردد از تو زمين‬
‫که آيد که گيرد سر تخت تو‬
‫چگونه فرو پژمرد بخت تو‬
‫دلش زان زده فال پر آتشست‬
‫همه زندگانی برو ناخوشست‬
‫همی خون دام و دد و مرد و زن‬
‫بريزد کند در يکی آبدن‬
‫مگر کاو سرو تن بشويد به خون‬
‫شود فال اخترشناسان نگون‬
‫همان نيز از آن مارها بر دو کفت‬
‫به رنج درازست مانده شگفت‬
‫ازين کشور آيد به ديگر شود‬
‫ز رنج دو مار سيه نغنود‬
‫بيامد کنون گاه بازآمدنش‬
‫که جايی نبايد فراوان بدنش‬
‫گشاد آن نگار جگر خسته راز‬
‫نهاده بدو گوش گردنفراز‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

 

Ferdowsi 3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*