Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : فريدون به خورشيد بر برد سر‬ , ‫کمر تنگ بستش به کين پدر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : فريدون به خورشيد بر برد سر‬ , ‫کمر تنگ بستش به کين پدر‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

‫ فريدون به خورشيد بر برد سر‬
‫کمر تنگ بستش به کين پدر‬
‫برون رفت خرم به خرداد روز‬
‫به نيک اختر و فال گيتی فروز‬
‫سپاه انجمن شد به درگاه او‬
‫به ابر اندر آمد سرگاه او‬
‫به پيلان گردون کش و گاوميش‬
‫سپه را همی توشه بردند پيش‬
‫کيانوش و پرمايه بر دست شاه‬
‫چو کهتر برادر ورا نيک خواه‬
‫همی رفت منزل به منزل چو باد‬
‫سری پر ز کينه دلی پر ز درد‬
‫به اروند رود اندر آورد روی‬
‫چنان چون بود مرد ديهيم جوی‬
‫اگر پهلوانی ندانی زبان‬
‫بتازی تو اروند را دجله خوان‬
‫دگر منزل آن شاه آزادمرد‬
‫لب دجله و شهر بغداد کرد‬
چو آمد به نزديک اروندرود‬
‫فرستاد زی رودبانان درود‬
‫بران رودبان گفت پيروز شاه‬
‫که کشتی برافگن هم اکنون به راه‬
‫مرا با سپاهم بدان سو رسان‬
‫از اينها کسی را بدين سو ممان‬
‫بدان تا گذر يابم از روی آب‬
‫به کشتی و زورق هم اندر شتاب‬
‫نياورد کشتی نگهبان رود‬
‫نيامد بگفت فريدون فرود‬
‫چنين داد پاسخ که شاه جهان‬
‫چنين گفت با من سخن در نهان‬
‫که مگذار يک پشه را تا نخست‬
‫جوازی بيابی و مهری درست‬
‫فريدون چو بشنيد شد خشمناک‬
‫ازان ژرف دريا نيامدش باک‬
هم آنگه ميان کيانی ببست‬
‫بران باره ی تيزتک بر نشست‬
‫سرش تيز شد کينه و جنگ را‬
‫به آب اندر افگند گلرنگ را‬
‫ببستند يارانش يکسر کمر‬
‫هميدون به دريا نهادند سر‬
‫بر آن باد پايان با آفرين‬
‫به آب اندرون غرقه کردند زين‬
‫به خشکی رسيدند سر کينه جوی‬
‫به بيت المقدس نهادند روی‬
‫که بر پهلوانی زبان راندند‬
‫همی کنگ دژهودجش خواندند‬
‫بتازی کنون خانه ی پاک دان‬
‫برآورده ايوان ضحاک دان‬
‫چو از دشت نزديک شهر آمدند‬
‫کزان شهر جوينده بهر آمدند‬
‫ز يک ميل کرد آفريدون نگاه‬
‫يکی کاخ ديد اندر آن شهر شاه‬
‫فروزنده چون مشتری بر سپهر‬
‫همه جای شادی و آرام و مهر‬
‫که ايوانش برتر ز کيوان نمود‬
‫که گفتی ستاره بخواهد بسود‬
‫بدانست کان خانه ی اژدهاست‬
‫که جای بزرگی و جای بهاست‬
‫به يارانش گفت آنکه بر تيره خاک‬
‫برآرد چنين بر ز جای از مغاک‬
‫بترسم همی زانکه با او جهان‬
‫مگر راز دارد يکی در نهان‬
‫بيايد که ما را بدين جای تنگ‬
‫شتابيدن آيد به روز درنگ‬
‫بگفت و به گرز گران دست برد‬
‫عنان باره ی تيزتک را سپرد‬
‫تو گفتی يکی آتشستی درست‬
‫که پيش نگهبان ايوان برست‬
‫گران گرز برداشت از پيش زين‬
‫تو گفتی همی بر نوردد زمين‬
‫کس از روزبانان بدر بر نماند‬
‫فريدون جهان آفرين را بخواند‬
‫به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ‬
‫جهان ناسپرده جوان سترگ‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

ferdowsi (1)

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*