Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنان بد که ضحاک را روز و شب‬ , ‫به نام فريدون گشادی دو لب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنان بد که ضحاک را روز و شب‬ , ‫به نام فريدون گشادی دو لب‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

 

‫چنان بد که ضحاک را روز و شب‬
‫به نام فريدون گشادی دو لب‬
‫بران برز بالا ز بيم نشيب‬
‫شده ز آفريدون دلش پر نهيب‬
‫چنان بد که يک روز بر تخت عاج‬
‫نهاده به سر بر ز پيروزه تاج‬
‫ز هر کشوری مهتران را بخواست‬
‫که در پادشاهی کند پشت راست‬
‫از آن پس چنين گفت با موبدان‬
‫که ای پرهنر با گهر بخردان‬
‫مرا در نهانی يکی دشمنست‬
‫که بربخردان اين سخن روشن است‬
‫به سال اندکی و به دانش بزرگ‬
‫گوی بدنژادی دلير و سترگ‬
‫اگر چه به سال اندک ای راستان‬
‫درين کار موبد زدش داستان‬
‫که دشمن اگر چه بود خوار و خرد‬
‫نبايدت او را به پی بر سپرد‬
‫ندارم همی دشمن خرد خوار‬
‫بترسم همی از بد روزگار‬
‫همی زين فزون بايدم لشکری‬
‫هم از مردم و هم ز ديو و پری‬
‫يکی لشگری خواهم انگيختن‬
‫ابا ديو مردم برآميختن‬
‫ببايد بدين بود همداستان‬
‫که من ناشکبيم بدين داستان‬
‫يکی محضر اکنون ببايد نوشت‬
‫که جز تخم نيکی سپهبد نکشت‬
‫نگويد سخن جز همه راستی‬
‫نخواهد به داد اندرون کاستی‬
‫زبيم سپهبد همه راستان‬
‫برآن کار گشتند همداستان‬
بر آن محضر اژدها ناگزير‬
‫گواهی نوشتند برنا و پير‬
‫هم آنگه يکايک ز درگاه شاه‬
‫برآمد خروشيدن دادخواه‬
‫ستم ديده را پيش او خواندند‬
‫بر نامدارانش بنشاندند‬
‫بدو گفت مهتر بروی دژم‬
‫که بر گوی تا از که ديدی ستم‬
‫خروشيد و زد دست بر سر ز شاه‬
‫که شاها منم کاوه ی دادخواه‬
‫يکی بی زيان مرد آهنگرم‬
‫ز شاه آتش آيد همی بر سرم‬
‫تو شاهی و گر اژدها پيکری‬
‫ببايد بدين داستان داوری‬
‫که گر هفت کشور به شاهی تراست‬
‫چرا رنج و سختی همه بهر ماست‬
‫شماريت با من ببايد گرفت‬
‫بدان تا جهان ماند اندر شگفت‬
‫مگر کز شمار تو آيد پديد‬
‫که نوبت ز گيتی به من چون رسيد‬
‫که مارانت را مغز فرزند من‬
‫همی داد بايد ز هر انجمن‬
‫سپهبد به گفتار او بنگريد‬
‫شگفت آمدش کان سخنها شنيد‬
‫بدو باز دادند فرزند او‬
‫به خوبی بجستند پيوند او‬
‫بفرمود پس کاوه را پادشا‬
‫که باشد بران محضر اندر گوا‬
‫چو بر خواند کاوه همه محضرش‬
‫سبک سوی پيران آن کشورش‬
‫خروشيد کای پای مردان ديو‬
‫بريده دل از ترس گيهان خديو‬
‫همه سوی دوزخ نهاديد روی‬
‫سپر ديد دلها به گفتار اوی‬
‫نباشم بدين محضر اندر گوا‬
‫نه هرگز برانديشم از پادشا‬
‫خروشيد و برجست لرزان ز جای‬
‫بدريد و بسپرد محضر به پای‬
‫گرانمايه فرزند او پيش اوی‬
‫ز ايوان برون شد خروشان به کوی‬
‫مهان شاه را خواندند آفرين‬
‫که ای نامور شهريار زمين‬
‫ز چرخ فلک بر سرت باد سرد‬
‫نيارد گذشتن به روز نبرد‬
چرا پيش تو کاوه ی خامگوی‬
‫بسان همالان کند سرخ روی‬
‫همه محضر ما و پيمان تو‬
‫بدرد بپيچد ز فرمان تو‬
‫کی نامور پاسخ آورد زود‬
‫که از من شگفتی ببايد شنود‬
‫که چون کاوه آمد ز درگه پديد‬
‫دو گوش من آواز او را شنيد‬
‫ميان من و او ز ايوان درست‬
‫تو گفتی يکی کوه آهن برست‬
‫ندانم چه شايد بدن زين سپس‬
‫که راز سپهری ندانست کس‬
‫چو کاوه برون شد ز درگاه شاه‬
‫برو انجمن گشت بازارگاه‬
‫همی بر خروشيد و فرياد خواند‬
‫جهان را سراسر سوی داد خواند‬
‫ازان چرم کاهنگران پشت پای‬
‫بپوشند هنگام زخم درای‬
‫همان کاوه آن بر سر نيزه کرد‬
‫همانگه ز بازار برخاست گرد‬
‫خروشان همی رفت نيزه بدست‬
‫که ای نامداران يزدان پرست‬
‫کسی کاو هوای فريدون کند‬
‫دل از بند ضحاک بيرون کند‬
‫بپوييد کاين مهتر آهرمنست‬
‫جهان آفرين را به دل دشمن است‬
‫بدان بی بها ناسزاوار پوست‬
‫پديد آمد آوای دشمن ز دوست‬
‫همی رفت پيش اندرون مردگرد‬
‫جهانی برو انجمن شد نه خرد‬
‫بدانست خود کافريدون کجاست‬
‫سراندر کشيد و همی رفت راست‬
‫بيامد بدرگاه سالار نو‬
‫بديدندش آنجا و برخاست غو‬
‫چو آن پوست بر نيزه بر ديد کی‬
‫به نيکی يکی اختر افگند پی‬
‫بياراست آن را به ديبای روم‬
‫ز گوهر بر و پيکر از زر بوم‬
‫بزد بر سر خويش چون گرد ماه‬
‫يکی فال فرخ پی افکند شاه‬
‫فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش‬
‫همی خواندش کاويانی درفش‬
‫از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه‬
‫به شاهی بسر برنهادی کلاه‬
بران بی بها چرم آهنگران‬
‫برآويختی نو به نو گوهران‬
‫ز ديبای پرمايه و پرنيان‬
‫برآن گونه شد اختر کاويان‬
‫که اندر شب تيره خورشيد بود‬
‫جهان را ازو دل پراميد بود‬
‫بگشت اندرين نيز چندی جهان‬
‫همی بودنی داشت اندر نهان‬
‫فريدون چو گيتی برآن گونه ديد‬
‫جهان پيش ضحاک وارونه ديد‬
‫سوی مادر آمد کمر برميان‬
‫به سر برنهاده کلاه کيان‬
‫که من رفتنی ام سوی کارزار‬
‫ترا جز نيايش مباد ايچ کار‬
‫ز گيتی جهان آفرين را پرست‬
‫ازو دان بهر نيکی زور دست‬
‫فرو ريخت آب از مژه مادرش‬
‫همی خواند با خون دل داورش‬
‫به يزدان همی گفت زنهار من‬
‫سپردم ترا ای جهاندار من‬
‫بگردان ز جانش بد جاودان‬
‫بپرداز گيتی ز نابخردان‬
‫فريدون سبک ساز رفتن گرفت‬
‫سخن را ز هر کس نهفتن گرفت‬
‫برادر دو بودش دو فرخ همال‬
‫ازو هر دو آزاده مهتر به سال‬
‫يکی بود ازيشان کيانوش نام‬
‫دگر نام پرمايه ی شادکام‬
‫فريدون بريشان زبان برگشاد‬
‫که خرم زئيد ای دليران و شاد‬
‫که گردون نگردد بجز بر بهی‬
‫به ما بازگردد کلاه مهی‬
‫بياريد داننده آهنگران‬
‫يکی گرز فرمود بايد گران‬
‫چو بگشاد لب هر دو بشتافتند‬
‫به بازار آهنگران تاختند‬
‫هر آنکس کزان پيشه بد نام جوی‬
‫به سوی فريدون نهادند روی‬
‫جهانجوی پرگار بگرفت زود‬
‫وزان گرز پيکر بديشان نمود‬
‫نگاری نگاريد بر خاک پيش‬
‫هميدون بسان سر گاوميش‬
‫بر آن دست بردند آهنگران‬
‫چو شد ساخته کار گرز گران‬
به پيش جهانجوی بردند گرز‬
‫فروزان به کردار خورشيد برز‬
‫پسند آمدش کار پولادگر‬
‫ببخشيدشان جامه و سيم و زر‬
‫بسی کردشان نيز فرخ اميد‬
‫بسی دادشان مهتری را نويد‬
‫که گر اژدها را کنم زير خاک‬
‫بشويم شما را سر از گرد پاک‬

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*