Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بگذشت ازان بر فريدون دو هشت‬ , ‫ز البرز کوه اندر آمد به دشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بگذشت ازان بر فريدون دو هشت‬ , ‫ز البرز کوه اندر آمد به دشت‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : فريدون شانزده سال در کوه البرز بود و بالاخره از کوه بزير آمد و از فرانک در مورد پدرش سوال کرد.فرانک به او گفت پدرت آبتين از نژاد طھمورث و جوان بود که درگذشت .

 

چو بگذشت ازان بر فريدون دو هشت‬
‫ز البرز کوه اندر آمد به دشت‬
‫بر مادر آمد پژوهيد و گفت‬
‫که بگشای بر من نهان از نهفت‬
‫بگو مر مرا تا که بودم پدر‬
‫کيم من ز تخم کدامين گهر‬
‫چه گويم کيم بر سر انجمن‬
‫يکی دانشی داستانم بزن‬
‫فرانک بدو گفت کای نامجوی‬
‫بگويم ترا هر چه گفتی بگوی‬
‫تو بشناس کز مرز ايران زمين‬
‫يکی مرد بد نام او آبتين‬
‫ز تخم کيان بود و بيدار بود‬
خردمند و گرد و بیآزار بود‬
‫ز طهمورث گرد بودش نژاد‬
‫پدر بر پدر بر همی داشت ياد‬
‫پدر بد ترا و مرا نيک شوی‬
‫نبد روز روشن مرا جز بدوی‬
‫چنان بد که ضحاک جادوپرست‬
‫از ايران به جان تو يازيد دست‬
‫ازو من نهانت همی داشتم‬
‫چه مايه به بد روز بگذاشتم‬
‫پدرت آن گرانمايه مرد جوان‬
‫فدی کرده پيش تو روشن روان‬
‫ابر کتف ضحاک جادو دو مار‬
‫برست و برآورد از ايران دمار‬
‫سر بابت از مغز پرداختند‬
‫همان اژدها را خورش ساختند‬
‫سرانجام رفتم سوی بيشه ای‬
‫که کس را نه زان بيشه انديشه ای‬
‫يکی گاو ديدم چو خرم بهار‬
‫سراپای نيرنگ و رنگ و نگار‬
‫نگهبان او پای کرده بکش‬
‫نشسته به بيشه درون شاهفش‬
‫بدو دادمت روزگاری دراز‬
‫همی پرورديدت به بر بر به ناز‬
‫ز پستان آن گاو طاووس رنگ‬
‫برافراختی چون دلاور پلنگ‬
‫سرانجام زان گاو و آن مرغزار‬
‫يکايک خبر شد سوی شهريار‬
‫ز بيشه ببردم ترا ناگهان‬
‫گريزنده ز ايوان و از خان و مان‬
‫بيامد بکشت آن گرانمايه را‬
‫چنان بیزبان مهربان دايه را‬
‫وز ايوان ما تا به خورشيد خاک‬
‫برآورد و کرد آن بلندی مغاک‬
‫فريدون چو بشنيد بگشادگوش‬
‫ز گفتار مادر برآمد به جوش‬
‫دلش گشت پردرد و سر پر ز کين‬
‫به ابرو ز خشم اندر آورد چين‬
‫چنين داد پاسخ به مادر که شير‬
‫نگردد مگر ز آزمايش دلير‬
‫کنون کردنی کرد جادوپرست‬
‫مرا برد بايد به شمشير دست‬
‫بپويم به فرمان يزدان پاک‬
‫برآرم ز ايوان ضحاک خاک‬
‫بدو گفت مادر که اين رای نيست‬
ترا با جهان سر به سر پای نيست‬
‫جهاندار ضحاک با تاج و گاه‬
‫ميان بسته فرمان او را سپاه‬
‫چو خواهد ز هر کشوری صدهزار‬
‫کمر بسته او را کند کارزار‬
‫جز اينست آيين پيوند و کين‬
‫جهان را به چشم جوانی مبين‬
‫که هر کاو نبيد جوانی چشيد‬
‫به گيتی جز از خويشتن را نديد‬
‫بدان مستی اندر دهد سر بباد‬
‫ترا روز جز شاد و خرم مباد‬
حکیم ابو القاسم فردوسی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*