Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : عاقبت جمشید و بقدرت رسیدن و مار دوش شدن ضحاک

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : عاقبت جمشید و بقدرت رسیدن و مار دوش شدن ضحاک

شاهنامه فردوسی

چوضحاک شد بر جھان شھریار

برو سا لیان انجمن شد ھزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز

نھان گشت کردار فرزانگان

پراکنده شد کام دیوانگان

ھنر خوار شد جادوئی ارجمند

نھان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوانگان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز
در سرزمین تازیان مردی بنام مرداس شاه بود.مرداس مرد خیری بود که در سرزمینش گله و رمه فراوان داشت و مرداس فرمان داده بود که ھرکس میتواند به رایگان از آن ھمه گله او شیر بدوشد، از پشم و پوست گوسفندان استفاده کند و بھائی نپردازد.

مرداس تازی پسری داشت، درست نقطه مقابل پدر.بی بھره از مھر و محبت، نام او ضحاک بود.ابلیس که ضحاک را خوب میشناخت او را وسوسه کرد که پدرش پیر شده و او لایق شاھی است. بلاخره بکمک ابلیس، ضحاک در باغی که ھرشب پدرش بدرگاه خدا نیایش میکرد، اورا در چاه افکند وبدین ترتیب ضحاک بیدادگر بشاھی رسید.
اھریمن بشکل جوانی آراسته وارد ایوان ضحاک شده و خود را آشپزی ماھر معرفی کرد که میتواند برایش غذاھای خوشمزه درست کند.شبی که غذای خوشمزه ای برایش درست میکند ضحاک میپرسد چه آرزوئی داری و جواب می شنود که بوسه ای بر دوشھای تو.بعد از این بوسه و ناپدید شدن اھریمن، دو مار سیاه بر دوشھای ضحاک می رویند.سالھا گذشت و ضحاک در عذاب به دنبال چاره بود که اھریمن بعنوان پزشکی ظاھر شد و دوای معالجه را دادن مغز سر مردان به مارھا تجویز کرد.
و اما داستان فلاکت بار آخر عمر جمشید از این قرار است که بعد از محاصره تخت جمشید توسط ضحاک، شاه تخت و کلاه خود را به او سپرده و برای صد سال از چشم مردم ناپدید می شود.در سال صدم، جاسوسان، جمشید را در دریای چین پیدا میکنند و عاقبت ضحاک اورا بچنگ آورده با اره به دونیم میکند.به این ترتیب عمر ھفتصد ساله جمشید بزرگ در خواری و خفت به پایان میرسد.
جمشید دو خواھر داشت بنام ھای شھرناز و ارنواز که اسیر ضحاک شده بودند.
دو مرد پارسا بنام ھای ارمایل و گرمایل خود را در آشپزخانه ضحاک وارد کرده و ھرشب مغز گوسفندی را بجای مغر یکی از دو قربانی برای ضحاک درست کرده و جوان دیگر را به کوھستان میفرستادند و دیری نگذشت که لشکری از این جوانھا درست شد.
چھل سال از روزگار ضحاک باقی مانده بود که در خواب دید جوانی با گرزی گاوسر بر سرش کوبیده و جوان دیگر اورا با چرم بسته به سوی کوه دماوند کشان کشان میبرد.
از میان تعداد زیادی موبد، بالاخره موبدی بنام زیرک خواب او را چنین تعبیر کرد: ” کسی بنام فریدون که ھنوز از مادر زاده نشده، تخت و تاج ترا زیرورو  خواھد کرد و چون تو دایه او را که گاوی مھربان است خواھی کشت، او گرز خود را بشکل سر گاو درست خواھد کرد.”
از آن روز ضحاک نشان فریدون را به همه جا فرستاد.
روزگاری گذشت و فریدون از مادر زاده شد.پدر فریدون آبتین و مادرش فرانک نام داشت. فرانک از ترس جاسوسان ضحاک، فریدون را در مرغزاری پنھان کرد و سه سال تمام گاوی پر شیر و مھربان بنام پرمایه درآن مرغزار به فریدون شیر میداد که جاسوسان محل فریدون را پیدا کردند.فریدون به کوه فرار کرد و ضحاک مزرعه را سوزاند و پرمایه را کشت ….

 

فردوسی-و-شاهنامه

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*