Home / Literature / سروده ای از پروین اعتصامی : يکی پرسيد از سقراط کز مردن چه خواندستی‬ ‫

سروده ای از پروین اعتصامی : يکی پرسيد از سقراط کز مردن چه خواندستی‬ ‫

پروین اعتصامی 2

 

سروده ای از پروین اعتصامی :


‫يکی پرسيد از سقراط کز مردن چه خواندستی‬ ‫

بگفت ای بيخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را‬

اگر زين خاکدان پست روزی بر پری بينی‬ ‫

که گردونها و گيتی هاست ملک آن جهانی را‬

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان‬ ‫

مپيچ اندر ميان خرقه، اين ياقوت کانی را‬

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پيری‬ ‫

به حسرت ياد خواهی کرد ايام جوانی را‬

به چشم معرفت در راه بين آنگاه سالک شو‬ ‫

که خواب آلوده نتوان يافت عمر جاودانی را‬

ز بس مدهوش افتادی تو در ويرانه گيتی‬ ‫

بحيلت ديو برد اين گنجهای رايگانی را‬

دلت هرگز نميگشت اين چنين آلوده و تيره‬

‫اگر چشم تو ميدانست شرط پاسبانی را‬

متاع راستی پيش آر و کالای نکوکاری‬ ‫

من از هر کار بهتر ديدم اين بازارگانی را‬

بهل صباغ گيتی را که در يک خم زند آخر‬ ‫

سپيد و زرد و مشکين و کبود و ارغوانی را‬

حقيقت را نخواهی ديد جز با ديده ی معنی‬

‫نخواهی يافتن در دفتر ديو اين معانی را‬

بزرگانی که بر شالوده ی جان ساختند ايوان‬

‫خريداری نکردند اين سرای استخوانی را‬

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گيتی‬ ‫نياموزی

ازين بی مهر درس مهربانی را‬

بمهمانخانه ی آز و هوی جز لاشه چيزی نيست‬

‫برای لاشخواران واگذار اين ميهمانی را‬

‫بسی پوسيده و ارزان گران بفروخت اهريمن‬ ‫

دليل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را‬

ز شيطان بدگمان بودن نويد نيک فرجاميست‬ ‫

چو خون در هر رگی بايد دواند اين بدگمانی را‬

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد‬

‫نهانی شحنه ای ميبايد اين دزد نهانی را‬

چو ديوان هر نشان و نام ميپرسند و ميجويند‬

‫همان بهتر که بگزينيم بی نام و نشانی را‬

تمام کارهای ما نميبودند بيهوده‬ ‫

اگر در کار می بستيم روزی کاردانی را‬

هزاران دانه افشانديم و يک گل زانميان نشکفت‬ ‫

بشورستان تبه کرديم رنج باغبانی را‬

بگردانديم روی از نور و بنشستيم با ظلمت‬ ‫

رها کرديم باقی را و بگرفتيم فانی را‬

شبان آز را با گله ی پرهيز انسی نيست‬ ‫

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را‬

همه باد بروت است اندرين طبع نکوهيده‬ ‫

بسيلی سرخ کردستيم روی زعفرانی را‬

بجای پرده تقوی که عيب جان بپوشاند‬ ‫

ز جسم آويختيم اين پرده های پرنيانی را‬

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی‬

‫ز باد عجب کشتيم اين چراغ آسمانی را‬

بيفشانديم جان! اما به قربانگاه خودبينی‬ ‫

چه حاصل بود جز ننگ و فساد اين جانفشانی را‬

چرا بايست در هر پرتگه مرکب دوانيدن‬ ‫

چه فرجامی است غير از اوفتادن بدعنانی را‬

شراب گمرهی را ميشکستيم ار خم و ساغر‬ ‫

بپايان ميرسانديم اين خمار و سرگرانی را‬

نشان پای روباه است اندر قلعه ی امکان‬

‫بپر چون طائر دولت، رها کن ماکيانی را‬

تو گه سرگشته ی جهلی و گه گم گشته ی غفلت‬

‫سر و سامان که خواهد داد اين بی خانمانی را‬

ز تيغ حرص، جان هر لحظهای صد بار ميميرد‬

‫تو علت گشتهای اين مرگهای ناگهانی را‬

رحيل کاروان وقت می بينند بيداران‬

‫برای خفتگان ميزن درای کاروانی را‬

در آن ديوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چيره زبانی را‬

نبايد تاخت بر بيچارگان روز توانائی‬ ‫

بخاطر داشت بايد روزگار ناتوانی را‬

تو نيز از قصه های روزگار باستان گردی‬ ‫

بخوان از بهر عبرت قصه های باستانی را‬

پرند عمر يک ابريشم و صد ريسمان دارد‬

‫ز انده تار بايد کرد پود شادمانی را‬

يکی زين سفره نان خشک برد آن ديگری حلوا‬

‫قضا گوئی نميدانست رسم ميزبانی را‬

معايب را نميشوئی، مکارم را نميجوئی‬ ‫

فضيلت ميشماری سرخوشی و کامرانی را‬

مکن روشن روان را خيره انباز سيه رائی‬

‫که نسبت نيست باتيره دلی روشن روانی را‬

درافتادی چو با شمشير نفس و در نيفتادی‬ ‫

بميدانها توانی کار بست اين پهلوانی را‬

ببايد کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروين‬ ‫

بر اين گلزار راهی نيست باد مهرگانی را‬

 

پروین اعتصامی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*