Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مرد بود اندر آن روزگار‬ , ‫ز دشت سواران نيزه گذار‬ , داستان مرداس و فرزندش بنام ضحاک

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مرد بود اندر آن روزگار‬ , ‫ز دشت سواران نيزه گذار‬ , داستان مرداس و فرزندش بنام ضحاک

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد :

داستان مرداس و فرزندش بنام ضحاک

 

‫يکی مرد بود اندر آن روزگار‬
‫ز دشت سواران نيزه گذار‬
‫گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد‬
‫ز ترس جهاندار با باد سرد‬
‫که مرداس نام گرانمايه بود‬
‫به داد و دهش برترين پايه بود‬
‫مراو را ز دوشيدنی چارپای‬
‫ز هر يک هزار آمدندی به جای‬
‫همان گاو دوشابه فرمانبری‬
‫همان تازی اسب گزيده مری‬
‫بز و ميش بد شيرور همچنين‬
‫به دوشيزگان داده بد پاکدين‬
‫به شير آن کسی را که بودی نياز‬
‫بدان خواسته دست بردی فراز‬
‫پسر بد مراين پاکدل را يکی‬
‫کش از مهر بهره نبود اندکی‬
‫جهانجوی را نام ضحاک بود‬
‫دلير و سبکسار و ناپاک بود‬
‫کجا بيور اسپش همی خواندند‬
‫چنين نام بر پهلوی راندند‬
‫کجا بيور از پهلوانی شمار‬
‫بود بر زبان دری ده هزار‬
‫ز اسپان تازی به زرين ستام‬
‫ورا بود بيور که بردند نام‬
‫شب و روز بودی دو بهره به زين‬
ز روی بزرگی نه از روی کين‬
‫چنان بد که ابليس روزی پگاه‬
‫بيامد بسان يکی نيکخواه‬
‫دل مهتر از راه نيکی ببرد‬
‫جوان گوش گفتار او را سپرد‬
‫بدو گفت پيمانت خواهم نخست‬
‫پس آنگه سخن برگشايم درست‬
‫جوان نيکدل گشت فرمانش کرد‬
‫چنان چون بفرمود سوگند خورد‬
‫که راز تو با کس نگويم ز بن‬
‫ز تو بشنوم هر چه گويی سخن‬
‫بدو گفت جز تو کسی کدخدای‬
‫چه بايد همی با تو اندر سرای‬
‫چه بايد پدرکش پسر چون تو بود‬
‫يکی پندت را من بيايد شنود‬
‫زمانه برين خواجه ی سالخورد‬
‫همی دير ماند تو اندر نورد‬
‫بگير اين سر مايه ور جاه او‬
‫ترا زيبد اندر جهان گاه او‬
‫برين گفته ی من چو داری وفا‬
‫جهاندار باشی يکی پادشا‬
‫چو ضحاک بشنيد انديشه کرد‬
‫ز خون پدر شد دلش پر ز درد‬
‫به ابليس گفت اين سزاوار نيست‬
‫دگرگوی کين از در کار نيست‬
‫بدوگفت گر بگذری زين سخن‬
‫بتابی ز سوگند و پيمان من‬
‫بماند به گردنت سوگند و بند‬
‫شوی خوار و ماند پدرت ارجمند‬
‫سر مرد تازی به دام آوريد‬
‫چنان شد که فرمان او برگزيد‬
‫بپرسيد کين چاره با من بگوی‬
‫نتابم ز رای تو من هيچ روی‬
‫بدو گفت من چاره سازم ترا‬
‫به خورشيد سر برفرازم ترا‬
‫مر آن پادشا را در اندر سرای‬
‫يکی بوستان بود بس دلگشای‬
‫گرانمايه شبگير برخاستی‬
‫ز بهر پرستش بياراستی‬
‫سر و تن بشستی نهفته به باغ‬
‫پرستنده با او ببردی چراغ‬
‫بياورد وارونه ابليس بند‬
‫يکی ژرف چاهی به ره بر بکند‬
‫پس ابليس وارونه آن ژرف چاه‬
به خاشاک پوشيد و بسترد راه‬
‫سر تازيان مهتر نامجوی‬
‫شب آمد سوی باغ بنهاد روی‬
‫به چاه اندر افتاد و بشکست پست‬
‫شد آن نيکدل مرد يزدانپرست‬
‫به هر نيک و بد شاه آزاد مرد‬
‫به فرزند بر نازده باد سرد‬
‫همی پروريدش به ناز و به رنج‬
‫بدو بود شاد و بدو داد گنج‬
‫چنان بدگهر شوخ فرزند او‬
‫بگشت از ره داد و پيوند او‬
‫به خون پدر گشت همداستان‬
‫ز دانا شنيدم من اين داستان‬
‫که فرزند بد گر شود نره شير‬
‫به خون پدر هم نباشد دلير‬
‫مگر در نهانش سخن ديگرست‬
‫پژوهنده را راز با مادرست‬
‫فرومايه ضحاک بيدادگر‬
‫بدين چاره بگرفت جای پدر‬
‫به سر برنهاد افسر تازيان‬
‫بريشان ببخشيد سود و زيان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*